تبليغاتX
..♥ღღ♥..مهتا..♥ღღ♥..

..♥ღღ♥..مهتا..♥ღღ♥..

تهران یا طهران / فارسی یا عربی

 

تشخیص ریشه ی فارسی یا عربی کلمه ها به ظاهر کار دشواری است ولی راه های ساده ای هم وجود دارد که دانستن آن ها جالب است. از میان 32 حرف الفبای فارسی برخی فقط مخصوص واژه های عربی هستند.

ث  هر واژه ای که دارای حرف "ث" استف ریشه ی عربی دارد. جز کیومرث (زندگانی میرا)، تهمورث ( دارنده ی سگ نر نیرومند) و واژگان لاتین مانند بلوتوث.

ح  هر واژه ای که دارای حرف "ح" است بی گمان عربی است غیر از کلمه ی حوله که درست آن هوله است و بی گمان نزدیک به یقین ریشه ی ترکی دارد و به معنی پرزدار است. در عربی به حوله "منشفه" گفته می شود. "حلیم" غذایی که بیشتر شما خورده اید، اشتباه نوشته می شود و درست آن "هلیم" است.

ذ  در فارسی کهن حرف "ذ" مانند عربی آن تلفظ می شد است، اما امروزه دیگر هیچ ایرانی ذال را مانند عرب ها تلفظ نمی کند بلکه زاء تلفظ می نماید.بیش از 95 در صد واژه های دارای ذال ریشه ی عربی دارند مگر واژه هایی مانند گذر، گذراندن، گذشتن، پذیرش، پذیرفتن، آذین، گنبذ (امروزه گنبد خوانده می شود) ذانستن ( که امروزه دانستن تلفظ می شود) اما کرد ها، لک ها و برخی دیگر از اقوام ایرانی ذانستن را زانستن تلفظ میکنند. مانند تالشی ها که به (می دانم) می گویند (زُِِنُم) و کردها می گویند (ازانِم، زانِم، مَزانِم یا دَزانِم).

ص  کلمه های دارای "ص" نیز بی شک عربی هستند، مگر عدد "شصت" و "صد" که به عمد غلط نوشته شده اند تا با انگشت شست و سد روی رودخانه اشتباه نشوند. صندلی نیز از ریشه ی صندل است و صندل عربی شده ی چَندَل است که گونه ای چوب هندی است. صابون هم در اصل واژه ای فارسی است و درست آن سابون است که از فارسی به بیشتر زبان های جهان رفته مثلا soap  در انگلیسی همان سابون است.

ض،ظ،ع  کلملاتی با حروف ض،ظ،ع بدون استثناء دارای ریشه ی عربی هستند؛ چون در فارسی چنین مخارجی از حروف وجود ندارد.

ط  حرف "ط" که جنجالی ترین حرف در املای کلمات است، ویژه ی واژه های عربی است؛ در فارسی واژه هایی که با "ط" نوشته می شوند یا عربی ان یا غلط املایی هستند؛ مانند طهران، طالش، اصطهبان، طوس که نادرست هستند. همچنین بلیت واژه ای فرانسوی، تایر واژه ای انگلیسی و اتاق واژه ای ترکی است.

ق  حرف "ق" نیز در مرتبه دوم حروف جنجالی است. در فارسی سره قاف نداریم  بلکه غین داریم. قاف ویژه ی واژه های عربی در نود در صد موارد است. واژه های عربی اغلب دارای ریشه ی سه حرفی و دارای وزن و هم خانواده اند مانند قاسم، تقسیم، مقسَّم ، انقسام، قسم، قسمت، اقسام، مقسوم، قسام، منقسم، تشخیص واژه ی عربی الاصل دارای قاف کار ساده ای است. اما دیگر کلمات قاف دار در فارسی، یا ترکی اند یا مغولی؛ مانند قره قوروت (کشک سیاه)، قره قویونلو (صاحبان گوسفند سیاه)، قره گوزلو (دارنده ی چشم سیاه یا بزرگ)، قزل آلا (ماهی طلایی) که ریشه در ترکی دارند. کلماتی مانند آقا و قلدر نیز مغولی اند. کلمه هایی مثل قوری، کتری، سماور همه واژه های روسی اند که در زمان قاجاریه وارد ایران شدند.

گ،پ،ژ،چ  در عربی نوشتاری این حروف وجود ندارد و هر کلمه ای که دارای یکی از این چهار حرف باشد حتما عربی نیست و به احتمال بسیار ریشه ی فارسی دارد؛ مانند ممیژه، مژگان، ژاله، پروین، پرنده، گیو، گودرز، منوچهر، پریچهر،... البته بعضی از کلمه ها امکان دارد از دیگر زبان ها باشد؛ مانند پینگ پنگ که چینی است، چاخان و خپل که مغولی اند، یا پارتی که انگلیسی است و آپارتمان که واژه ای فرانسوی است.

 عادل اشکبوس/ مجله نوجوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 15:51  توسط مهتا  | 

فقر...

می خواهم بگویم ...

فقر همه جا سر می کشد ...

فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست ...

فقر، چیزی را نداشتن است ولی آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست ...

فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند ...

فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است، که روزنامه های برگشتی را خرد می کند ...

فقر، کتیبه سه هزارساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ...

فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود ...

فقر، همه جا سر می کشد ...

فقر، شب را بی کاغذ سر کردن نیست ...

فقر، روز را بی اندیشه سر کردن است ...

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 12:7  توسط مهتا  | 

اولین روز ...... به خاطر داری؟

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم   سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . .

دکتر علی شریعتی

--

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:6  توسط مهتا  | 

کی ثروتمندتره؟!

 

 در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی هست؟

در جواب گفت:

 من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های طراحی مايکروسافت رو تو ذهنم داشتم پی ریزی می کردم براي سفردر فرودگاه نیویورک بودم قبل از پرواز تيتر نشریه ها و روزنامه ها رو مي خوندم و از تیتر یكي از اونا خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم داشتم از خريدن روزنامه منصرف مي شدم که ديدم پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی نگاه مشتاق و پر توجه من رو دید گفت:  این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت

 گفتم آخه من پول خرد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش؛ برای خودت، سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز موقع تماشاي مجلات و روزنامه ها چشمم به یك مجله خورد از موضوعش خوشم اومد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خرد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت

گفتم پسرجون چند وقت پیش هم روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا اين كار رو مي كني و روزنامه ميبخشي؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که می بخشم
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من ثبت شد و مونده بودم که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه؛

نوزده سال بعد زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم گفتم که بروید و در فلان فرودگاه کسی را با آن مشخصات كه روزنامه می فروخت پيدا كنيد؛ یک ماه و نیم بررسي کردند و متوجه شدند اون فرد سیاه پوست الان دربان یک سالن تئاتراست 

خلاصه دعوتش کردن شركت و ازش پرسیدم  من رو می شناسی؟

 گفت: بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروفين که دنیا میشناسدتون

بهش گفتم: كه سال ها پيش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی من یه همچین صحنه و خاطره اي از تو دیدم

 گفت: که این حس و حال طبيعي خودم بود
گفتم: می دونی چه کارت دارم؟و گفتم که میخوام محبتي رو كه كردي جبران کنم

  گفت: به چه صورت؟
گفتم: هر چیزی که بخوای بهت میدم (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب می خندید وقتی با من صحبت می کرد)
پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟
گفتم: هرچی که بخوای!
گفت: هر چی بخوام؟!!
گفتم: آره هر چی که بخوای بهت می دم من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو می بخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
گفتم: یعنی چی؟ نمی تونم یا نمی خوام؟
گفت: نه تواناییش رو داری؛ اما نمی تونی جبران کنی
پرسیدم: واسه چی نمی تونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو  بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه با این نمی تونی آروم بشی لطف توام که از سر ما زیاده
بیلگیتس میگه همواره احساس می کنم ثروت مند تر از من کسی نیست جز این جوان 32ساله  سیاه پوست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 17:41  توسط مهتا  | 

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

 

مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا      
 
فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است .

قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند

 . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،

 اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.


او در ادامه میگوید :

 "  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتي، دوستان و روح خودتان  و توپ لاستیکی همان كارتان است."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 21:9  توسط مهتا  | 

ارزش

 


To realize The value of a sister, Ask someone Who doesn't have one

ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد


To realize The value of ten years, Ask a newly Divorced couple

ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند


To realize The value of four years, Ask a graduate

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس


To realize The value of one year, Ask a student who Has failed a final exam

ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است


To realize The value of one month, Ask a mother who has given birth to a premature baby

ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است


To realize The value of one week, Ask an editor of a weekly newspaper

ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس


To realize The value of one hour, Ask the lovers who are waiting to meet

ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند


To realize The value of one minute, Ask a person who has missed the train, bus or plane

ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است


To realize The value of one-second, Ask a person who has survived an accident

ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است


To realize The value of one millisecond Ask the person who has won a silver medal in the Olympics

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است


Time waits for no one
Treasure every moment you have
You will treasure it even more when you can share it with someone special

زمان برای هیچکس صبر نمیکند
قدر هر لحظه خود را بدانید
قدر آن را بیشتر خواهید دانست اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید


To realize the value of a friend, Lose one

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده

Peace, love and prosperity to all

صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 18:53  توسط مهتا  | 

سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:50  توسط مهتا  | 

حقایقی جالب از زندگی The Attractive Facts of Life

 

 

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند


Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند.

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی.

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی.

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود.

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای.

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت.

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:41  توسط مهتا  | 

آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟

 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد

 

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد



مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج



دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند



برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،



تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام ».



تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،



تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،



تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد

«من هرگز تو را ترك نخواهم كرد».

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:45  توسط مهتا  | 

ریسمان ذهنی

 

شيوانا به همراه تعداد زيادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسيدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شيوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و براى هر يک از اعضاى گروه اسم حيوانى را درست کردند و با صداى بلند اين اسامى ناشايست را تکرار کردند. شيوانا سکوت کرد و هيچ نگفت.

وقتى شبانگاه گروه به آنسوى کوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شيوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذارترين خاطره اين سفر يک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقريبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد کردند.
شيوانا تبسمى کرد و گفت: شما همگى متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل کرديد و در تمام مسير با اين انديشه کلنجار رفتيد که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه نداديد!؟ شما همگى از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد کرديد اما از اين نکته کليدى غافل بوديد که همين افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همين الآن هم بخش اعظم فکر و خيال شما را اشغال کردند.
اگر حيوانى که وسايل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهى کرد. آن جوانان با يک ريسمان نامريى که خود سازنده آن بوديد اين کار را کردند. در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کرديد و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خويش تکرار کرديد.
شما با ريسمان نامريى که ديده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌ايد. و آنقدر اسير اين بازى بوده‌ايد که هدف اصلى از اين سفر معرفتى را از ياد برده‌ايد. من به جرات مى‌توانم بگويم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با يک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود يدک بکشيد هرگز نمى‌توانيد ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشيد و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد. 
ياد بگيريد که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنيد و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بينديشيد. اگر غير از اين عمل کنيد، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود يدک مي‌کشيد آنقدر زياد مي‌شود که ديگر حتى فرصت يک لحظه تماشاى دنيا را نيز از دست خواهيد داد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 19:18  توسط مهتا  |